تبلیغات |
شعر و دلنوشته شاعرانه... درباره وبلاگ موضوعات مطالب اخیر آرشیو وبلاگ نویسندگان پیوندهای روزانه آمار وبلاگ
سلام عرض می کنم خدمت همه ی اونایی که به وب من سر می زنن... متشکرم.
قبلا بیشتر میامدن ولی حالا ... خب شاید دیگه بدردبخور نیست. به هر حال می خواستم بگم اگه خدا بخواد دارم میرم یه جای خوب، قطعه ای از بهشت... دوست دارم اگه برگشتم بیشتر از خودم مطلب بزنم شاید قستهای از کتابی که دارم می نویسم رو بذارم یا دست نوشته های دیگه.امیدوارم به دردتون بخوره. منو فراموش نکنین. راستی خواهشا منو از نظراتتون بی نسیب نذارین. خیلی خوشحال میشم.برام دعا کنین... نوع مطلب : به قلم این حقیر...، برچسب ها : جناب محمدحسین انصارینژاد، شاعر توانا و خونگرم بوشهری، با لطفی که همواره نسبت به مردم و کشورم دارد، این شعر را سروده است و این چندمین شعر او برای افغانستان است. با سپاس از ایشان، شما را به شعر مهمان میکنم. نشستهای کسی از جادهی هرات بیاید امیر کشورت از فتح سومنات بیاید چگونه عنصری از کابلت قصیده بخواند اگر به کالبدش نفخهی حیات بیاید مگر سنایی غزنین با عصای شکسته سحر به خواب تو با دفتر و دوات بیاید شهید بلخ از آن قلهها اگر بسراید چقدر قاصدک سرخ از آن فلات بیاید به ماه زل زدهای ماه کابلت به محاق است مگر به خواب تو با شاخهی نبات بیاید دلت گواهی بد میدهد صدا بزن امشب خبر دهید که آن پیر از هرات بیاید دوباره نقشهی جغرافیاست سفرهی نانت که بوی گندمی از سمت روستات بیاید و کودکان تو با مشک تشنه چشم به راهاند خدا کند که علمداری از فرات بیاید خدا کند که به ساحل رسند گمشدگانت و بر قلمرو توفانیات ثبات بیاید خدا کند که همین جمعه آن ستارهی موعود میان ندبه و شبخوانی سمات بیاید نوع مطلب : اشعار دیگران...، برچسب ها : دیروز
شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب میفروخت.
مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو میکردند و هول میزدند و بیشتر
میخواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،دروغ و خیانت، جاهطلبی و
... هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد. بعضیها تکهای از قلبشان
را میدادند و بعضی پارهای از روحشان را. بعضیها ایمانشان را میدادند و
بعضی آزادگیشان را. شیطان میخندید و دهانش بوی گند جهنم میداد. حالم را
به هم میزد. دلم میخواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،فقط گوشهای بساطم را پهن کردهام و آرام نجوا میکنم. نه قیل و قال میکنم و نه کسی را مجبور میکنم چیزی از من بخرد. میبینی! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق میکنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات میدهد. اینها سادهاند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب میخورند. از شیطان بدم میآمد. حرفهایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعتها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبهای عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشتهام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. میخواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغیاش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشکهایم که تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بیدلیام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و همانجا بیاختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود نوع مطلب : اشعار دیگران...، برچسب ها : پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمد چهکندی
تمام جاده های جهان به دلتنگی می رسد، می دانی؟! و تمام دلتنگی های جهان به اتاق کوچک من... پشت پنجره: آسمان چرک مرده ی یک ظهر تابستان، جنگ خونی گربه ها و قمری ها، لحاف دوز خمیده و بن بست های بی رونق... قصه های کودکی دروغ می گفتند، نه "آه"ی در کار بود و نه "تلخون"ی. گوشم بدهکار هیچ افسانه ای نیست دیگر؛ نه یادی، نه فریادی،نه حتی شعری...جا مانده ام، آی! رفیق موافق آن روزها که عاشق بودیم... من تندیس زرّین آن شاهزاده ی گریانم، با پرستوهای مرده ام بر خاک و داستانی که ناگهان جلوی چشم های ناباور ما به آخر رسیده است؛ قصه های کودکی دروغ می گفتند ای یار...! در تکاپوی روزمرگی و روزمرّه گی هایم جز ابتذال تلخ این لغات تکراری چیزی به جا نمانده از قلبم...من "راپونتسل"ام امروز! بی نردبام بلند گیسویی، بی اشک های درشت جادویی که از عمق ساده لوحی عشق های کودکانه می آمد. و در آخرین صفحه ی کتاب، شاهزاده های کور تمام افسانه های تلخ، پای برج های خالی جادوگران پیر، ماتم گرفته اند... آخ! که وزن این همه رویا با شانه های من چه کرد...در جراحت عمیق این دلتنگی، خون می شود دلم، دلم، دلمان... تمام شده ام من، ای عشق، تو کجای کاری؟! نوع مطلب : اشعار دیگران...، برچسب ها : بـه نسـیمی هـمه ی راه بـه هـم می ریـزد
کـی دل سنگ تـو را آه بـه هـم می ریـزد سنگ در بـرکه می انـدازم و می پنـدارم با همـین سنـگ زدن مـاه بـه هـم می ریـزد عـشق ، بـر شانـه ی هـم چـیدن چـندیـن سنـگ است گـاه می مـاند و نـاگـاه به هم می ریـزد آن چـه را عـقل بـه یـک عـمر به دست آورده است دل بـه یـک لحـظه ی کـوتـاه به هـم می ریزد آه ! یـک روز هـمین آه تـو را مـی گـیرد گـاه یک کـوه به یـک کـاه بـه هـم می ریـزد نوع مطلب : برچسب ها : شب در آن حجم عمیقش آمد
زهر تنهایی در کام شبان ریخته اند ریشه قهر تو در خاک نگاه می خاموشی در جام زمان ریخته اند اشکهایی چه غریب در هجومی لبریز آب تعمیدی برعشق نهان ریخته اند عمر طولانی بی حرفیها در دل هر دیدار طعم بی برگی به تن نارونان ریخته اند من کجایم تو کجا؟هق هق فاصله ها حرفی از پایان را به لب قاصدکان ریخته اند. نوع مطلب : اشعار دیگران...، برچسب ها : حاصلی از هنر عشق ِ تو جز حرمان نیست
آه از این درد که جز مرگ ِ من اش درمان نیست این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم که بلاهای وصال ِ تو کم از هجران نیست آنچنان سوخته این خاک ِ بلا کش که دگر انتظار ِ مددی از کرم ِ باران نیست به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست این چه تیغ است که در هر رگ ِ من زخمی از اوست گر بگویم که تو در خون ِ منی ، بهتان نیست رنج ِ دیرینه ی انسان به مداوا نرسید علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست صبر بر داغ ِ دل ِ سوخته باید چون شمع لایق ِ صحبت ِ بزم ِ تو شدن آسان نیست تب و تاب ِ غم ِ عشق ات ، دل ِ دریا طلبد هر تــُنـُـک حوصله را طاقت ِ این توفان نیست سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست نوع مطلب : اشعار دیگران...، برچسب ها : وقتی سكوت ِ دهكده فریاد می شود
تاریخ ، از انحصار ِ تو آزاد می شود تاریخ ، یك كتاب ِ قدیمی ست كه در آن از من گرفت دخترِ ِخان هرچه داشتم خاتون! به رودخانه ی قصرت سری بزن با این غزل ، به مـُلك ِ سلیمان رسیده ام ای ابروان ِوحشــی ِتو لشكر ِ مغول! در تو هزار مزرعه ، خشخاش ِ تازه است نوع مطلب : اشعار دیگران...، برچسب ها : گفتی که پــَر بکش ، برو از آسمان من باشـد ، قبـول ، کفتر ِ نا مهربان من هر بار گفته ام که : تو را دوست دارمت پـُر می شود از آتش ِعشقت دهان من این جمله که برای بیانش به چشم تو افتـاده است باز به لکنـت ، زبان من آنقدر عاشقـم که تو عاشـق نبوده ای دیگر رسیـده کارد ، بر این استـخوان من نه ، شاهنامه نیست که تو پهلوان شوی این یک تراژدی ست ـ غم ِداستان من یک شب بیا و ضامن ِ من باش نازنین ! وقتی دخیـل ، بستـه به تو آهوان ِ من دل بــرکن و به شهـرِ دل ِ من بیا عزیز! زخـم زبان مردم ِ چشـمت ، به جان ِ من باید که باز با تو خـدا حا فظـی کنـم آخر رسیـده است به پایـان ، زمان من نوع مطلب : اشعار دیگران...، برچسب ها : دیدم ترانه ی قشنگی نشسته بود نوع مطلب : اشعار دیگران...، برچسب ها : در من ترانه های قشنگی نشسته اند انگار از نشستن ِ بیهوده خسته اند انگا ر سالهای زیادی ست بی جهت امید خود به این دل ِ دیوانه بسته اند ازشور و مستی ِ پدران ِ گذ شته مان حالا به من رسیده و در من نشسته اند ... من باز گیج می شوم از موج واژه ها این بغضهای تازه که در من شکسته اند من گیج گیج گیج ، تورا شعر می پرم اما تمام پنــــجره ها ی تــو بستـــه اند نوع مطلب : اشعار دیگران...، برچسب ها : هــی پـشـت ِ پـنـجــره می آیـم شـایـد ، نـشــانـی از تـــو بـجــویــَم هــی پـشت ِ پنجـــره می آیم شاید ، شـمـیـم ِ پـیـرهـنـت را کالسـکـه ی نـســیــم ، فـرو آرَد ... هــی چـشـم ِ خـود ، بـه جــادّه می دوزم زان دور دست ِ سـاکـــت و وَهــم آلـــود گــــرد و غـبــار ِ پــای ِ ســـواری نیـسـت ؟ آیـــا ، کبــوتــر ِ صـحـرایــی زانـســوی ِ ابــری ِ بــارانــی مـکـتــوب ِ یــار ؛ نـیـاورده ســت ؟ ..... هــی پشـت ِ پـنجــره می آیم هـی پـشـت ِ پنجــره می آیـــم ... نوع مطلب : اشعار دیگران...، برچسب ها : ای
آنکه زنده از نفس توست جان من آن دم که با
توام، پُِرم از شعر و از شراب آن دم که با
توام، سبکم مثل ابرها بنگر طلوع
خندهی خورشید بر لبم با تو سخن ز
مهر تو گفتن چه حاجت است؟ نوع مطلب : اشعار دیگران...، برچسب ها : من را به غیر عشق به نامی صدا نکن غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
موهات را ببند دلم را تکان نده در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
من در کنار توست اگر چشم وا کنی خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
امشب برای ماندنمان استخاره کن اما به آیه های بدش اعتنا نکن.... نوع مطلب : اشعار دیگران...، برچسب ها : گل مــی کنـــد به باغ نگـاهت جـوانیم وقــتی بروی دامـــن خـــود می نشانیم داغ جنون قـــطره ی اشــکم به چشم تو هر چند از دو چـشم خودت می چکانیم مـن عابـــر شــکســته دل خـلوت تو ام تا بیـکران چشــم خـــودت مــی کشانیم یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کند انـــــدوه و درد غربــت بــی همــزبانیم وقــتی پـرید رنگ تو از پشت قصه ها تصــویر شد نهـــایت رنـــگــین کـمانیم تو، آن گلی که می شــکفی در خیال من پُر می شود زعطر خوشــت زنــدگانیم در کـهــکشان چـشم تو گم می شود دلم سرگـشتـــه در نــــهایــتی از بی نشانیم زیــبـــاترین ردیف غـــزلهای من توئی ای یـــــار ســــرو قـــامت ابـرو کمانیم حـــالا بیـــا و غــربت ما را مرور کن ای یــــادگــــــار وســعت سبـز جوانیم نوع مطلب : اشعار دیگران...، برچسب ها : |
||